دلِ من همی جُست پیوسته یاری
که خوش بگذراند بدو روزگاری
شنیدم که جوینده یابنده باشد
به معنی درست آمد این لفظ ، باری
به کامِ دل خویش یاری گُزیدم
که دارد چو یارِ من امروز یاری؟
بدین یارِ خود عاشقی کرد خواهم
کزین خوش تر اندر جهان نیست کاری
فرخی سیستانی
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 9:20  توسط امیر حسین
|
دوباره بیدار می شوم
پاییز برای بیداری است و زمستان برای سکوت
بیدار می شوم برای آن همه آغاز و
دل خوشکنهای امیدوارانه لحظه آغاز
یا رفیق
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 18:51  توسط امیر حسین
|
به زور که نمی شود خود را مقید به وبلاگ نویسی کرد. هر چند بنده معتقدم که که گاهی این زور می تواند حال فعلی -ات را تغییر دهد اما خوب به نظرم گاهی هم آنقدر پا بر روی گلویت می گذارد که ....
مهم نیست
کمی از تاملات جامعه شناسانه -ام را و کمی هم از بازی های مطالعاتی -ام را دوباره می نویسم.
بینیم چه می شود....
اسم هزار تو را دوست دارم. از اینکه می دانم در یک مسیری هستم که حالا حالاها قرار نیست به انتهایش برسم خوشم می آید. آن هم به این دلیل که در مجموع هیچ دوست ندارم عذاب وجدان رسیدن و نرسیدن داشته باشم....
یک کلام می دانم که نمی رسم و خلاص
لا اقل وقتی می رسم می توانم اندکی سرور و شادمانی داشته باشم
اندکی سرور
اندکی شادمانی
همان که غریبه اند این روزها
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 9:12  توسط امیر حسین
|
حلقه بر در ميزنيم ما...
كه خود في نفسه حلقه بر دريم
يك روز به شيدايي
در زلف تو آويزم
خود را چو فرو ريزم
با خاك در آميزم
...وگرنه من همان خاكم كه هستم
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:4  توسط امیر حسین
|
اولی ها،
دومی ها،
سومی ها،
والدین دانش آموزان،
دیگر نگران نباشید!!!
خدمتی نوین در راستای تحقق اهدافمان
سوالات کنکور نزد ماست
ما رییس سازمان سنجش را تنها برای شما خریده ایم
نمیدونم چند هشتاد و شش هشتاد و شش
کانون فرهنگی آموزش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 20:20  توسط امیر حسین
|
اینجا راست که بگویی
اول آویزانت می کنند
بعد به چهار میخ می کشندت
درست مثل آینه ی قدیمی مادر بزرگ...
«احمد بیرانوند»
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 20:22  توسط امیر حسین
|
میگن بعد از بلیط اتوبوس شرکت واحد،عکس پشت صفحه ی تلفن همراه نشون دهنده ی شخصیت آدماست
البته شما میتونی زنگ گوشی رو هم اضافه کنی
اکثرمردم که نه، و لی اکثر آدمایی که من میشناسم پشت صفحه شون عکس خانومای بسیار مهربون و البته متشخص و گاها زیبا دارند
خوب دلیلشونم منطقیه دیگه
ان الله جمیل و یحب الجمال
یا زنگ های موبایل ...
زنگ اس ام اس...؟؟
.
پسر:مامان نگاه کن
امروز یه عکس جدید گرفتم،اسمش مونیکا بلوچیه
من یه زن این شکلی میخوام،زود باش...!!!
مادر: اٍ.... مسخره کردی منو... از دیروز که دنبال که عکس این کی بود ... آها«جانور لوپز»بودم، دنبالش دارم میگردم، فخری خانوم میگفت یه دختره است تو میدون 94 میشینه ،میگه اگه دوبار با اتوبوس تصادف کنه ،بعد عملش کنن شاید این شکلی بشه... همون خوبه مادر؟ نه شوخی کردم،فقط انگار دماغش این شکلی نیست و یه کم هم گونه هاشو شایدم چاق بودنش... اینا که با عمل حل میشه بعدا...اصل نجابته که فخری خانوم میگه مطمئنه ،هر روز میاد تو پارک میشینه،دیدتش که زیاد اهل جلف بازی نیست همچینم غلیظ آرایش نداره...
پسر: نه مامان،اونو که میشناسم،دوست میلاده،دیشب دیدمشونُکوچه ی پشت پارک. اون کجاش شبیه جنیفر لوپز بود آخه؟ تو هم با این فخری خانوم، مامان من یه جدید میخوام ،اون دیگه قیافه اش تکراریه...
مادر: وا ... مادر ،تکراری چیه،مگه داری سریال میبینی؟« بحث یه عمر زندگیه؟!!!»، بذار ببینم،دوست میلاد؟ وای خاک به سرم، فخری خانوم که میگفت نجیبه و سر بزیر...؟!! وا.... بلا به دور..
حالا بذار به فخری خانوم بگم. اون نه که دستش به خیر میره،زیاد از این دخترا سراغ داره، نا سلامتی خانوم جلسه ایه ها..!!!، در ضمن همه ی اینایی که تو میگی رو هم میشناسه... نه واسه گناهش مادر،بالاخره زنای دیگه ام میان و ازش میخوان که واسه پسراشون دختر نجیب پیدا کنه دیگه...
حالا دیروز پری خانوم تو سفره نذر امام زاده عبدالرضای میر سپهسالار حسینی ممالک(هنوز دقیق مشخص نیست از نوادگان کدومامامه ،اما نذر کنید جواب میده)یکی رو آورده بود میگفت پسرم اینو میخواد... اسمشم گفتا..
یادم نیست .. چی بود...شاران استین،آستین،...آهان... استونگ..
مادر میخوای اونم ببین فردا نظرت عوض نشه... برو گوشیمو بیار ازش بلوتوث کردم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 15:19  توسط امیر حسین
|
شاید این بر نیز به مانند هزاران آغاز گذشته،فرجامی جز مدتی شوق، اندکی رخوت و لختی خلسه و یاس نباشد. اما سکوت هرچه باشد نه آغاز است و نه پایان...
باید رفت تا ویران شد،ساخته شد ، پرداخته و آبدیده ...
این چنین است که میتوان شد.با آغازهای پیاپی و رها ساختن های متوالی تر...
اینکه دیروز نمی توانستم ((من)) باشم چه خوب بود برای مدتها،اما چه سخت است نبودن.
گناه نا -بودن،بیشتر از گناه ((من)) بودن است.
.
برای آغاز چاره ای جز آغاز نیست.
به مدد کسی که همیشه در دلم،همیشگی است و چه باشم و چه نباشم،او هست و جز او نیست
یا رفیق من لا رفیق له
هزار تویی دوباره شروع شد...
------------------------------------------
پ.ن:
این پست رو یه دوست زحمتشو کشیده نه من،البته گفته که نگم اسمش رضا محبی است!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 3:16  توسط امیر حسین
|