حلقه بر در ميزنيم ما...
كه خود في نفسه حلقه بر دريم
يك روز به شيدايي
در زلف تو آويزم
خود را چو فرو ريزم
با خاك در آميزم
...وگرنه من همان خاكم كه هستم
دومی ها،
سومی ها،
والدین دانش آموزان،
دیگر نگران نباشید!!!
خدمتی نوین در راستای تحقق اهدافمان
سوالات کنکور نزد ماست
ما رییس سازمان سنجش را تنها برای شما خریده ایم
نمیدونم چند هشتاد و شش هشتاد و شش
کانون فرهنگی آموزش
اینجا راست که بگویی
اول آویزانت می کنند
بعد به چهار میخ می کشندت
درست مثل آینه ی قدیمی مادر بزرگ...
«احمد بیرانوند»
میگن بعد از بلیط اتوبوس شرکت واحد،عکس پشت صفحه ی تلفن همراه نشون دهنده ی شخصیت آدماست
البته شما میتونی زنگ گوشی رو هم اضافه کنی
اکثرمردم که نه، و لی اکثر آدمایی که من میشناسم پشت صفحه شون عکس خانومای بسیار مهربون و البته متشخص و گاها زیبا دارند
خوب دلیلشونم منطقیه دیگه
ان الله جمیل و یحب الجمال
یا زنگ های موبایل ...
زنگ اس ام اس...؟؟
.
پسر:مامان نگاه کن
امروز یه عکس جدید گرفتم،اسمش مونیکا بلوچیه
من یه زن این شکلی میخوام،زود باش...!!!
مادر: اٍ.... مسخره کردی منو... از دیروز که دنبال که عکس این کی بود ... آها«جانور لوپز»بودم، دنبالش دارم میگردم، فخری خانوم میگفت یه دختره است تو میدون 94 میشینه ،میگه اگه دوبار با اتوبوس تصادف کنه ،بعد عملش کنن شاید این شکلی بشه... همون خوبه مادر؟ نه شوخی کردم،فقط انگار دماغش این شکلی نیست و یه کم هم گونه هاشو شایدم چاق بودنش... اینا که با عمل حل میشه بعدا...اصل نجابته که فخری خانوم میگه مطمئنه ،هر روز میاد تو پارک میشینه،دیدتش که زیاد اهل جلف بازی نیست همچینم غلیظ آرایش نداره...
پسر: نه مامان،اونو که میشناسم،دوست میلاده،دیشب دیدمشونُکوچه ی پشت پارک. اون کجاش شبیه جنیفر لوپز بود آخه؟ تو هم با این فخری خانوم، مامان من یه جدید میخوام ،اون دیگه قیافه اش تکراریه...
مادر: وا ... مادر ،تکراری چیه،مگه داری سریال میبینی؟« بحث یه عمر زندگیه؟!!!»، بذار ببینم،دوست میلاد؟ وای خاک به سرم، فخری خانوم که میگفت نجیبه و سر بزیر...؟!! وا.... بلا به دور..
حالا بذار به فخری خانوم بگم. اون نه که دستش به خیر میره،زیاد از این دخترا سراغ داره، نا سلامتی خانوم جلسه ایه ها..!!!، در ضمن همه ی اینایی که تو میگی رو هم میشناسه... نه واسه گناهش مادر،بالاخره زنای دیگه ام میان و ازش میخوان که واسه پسراشون دختر نجیب پیدا کنه دیگه...
حالا دیروز پری خانوم تو سفره نذر امام زاده عبدالرضای میر سپهسالار حسینی ممالک(هنوز دقیق مشخص نیست از نوادگان کدومامامه ،اما نذر کنید جواب میده)یکی رو آورده بود میگفت پسرم اینو میخواد... اسمشم گفتا..
یادم نیست .. چی بود...شاران استین،آستین،...آهان... استونگ..
مادر میخوای اونم ببین فردا نظرت عوض نشه... برو گوشیمو بیار ازش بلوتوث کردم...
شاید این بر نیز به مانند هزاران آغاز گذشته،فرجامی جز مدتی شوق، اندکی رخوت و لختی خلسه و یاس نباشد. اما سکوت هرچه باشد نه آغاز است و نه پایان...
باید رفت تا ویران شد،ساخته شد ، پرداخته و آبدیده ...
این چنین است که میتوان شد.با آغازهای پیاپی و رها ساختن های متوالی تر...
اینکه دیروز نمی توانستم ((من)) باشم چه خوب بود برای مدتها،اما چه سخت است نبودن.
گناه نا -بودن،بیشتر از گناه ((من)) بودن است.
.
برای آغاز چاره ای جز آغاز نیست.
به مدد کسی که همیشه در دلم،همیشگی است و چه باشم و چه نباشم،او هست و جز او نیست
یا رفیق من لا رفیق له
هزار تویی دوباره شروع شد...
------------------------------------------
پ.ن:
این پست رو یه دوست زحمتشو کشیده نه من،البته گفته که نگم اسمش رضا محبی است!

